تبليغاتX
زمستان سیاه
زمستان سیاه
هوا سرد است و برف آهسته بارد
آشغال ها

 

آشغال ها

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:25 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
گل ارکیده

http://everbloomorchids.com/images/EverBloom-Orchids-Red-Dendrobium.jpg

شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه

آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه

دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛

سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...

دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم

بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده

که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کمِ؛

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 2:55 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
گشتم نبود نگرد نيست

گشتم نبود نگرد نيست 

در پشت چار چرخه ی فرسو ده ا ی، کسی


خطی نوشته بود:


« من گشته ام نبود!


تو دیگر نگرد،


نیست!»



این آیه ی ملال


در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت


چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.



چون دوست در برابر خود می نشاندمش


تا عرصه ی بگوی و مگو می کشاندمش:



- در جستجوی آب حیاتی؟


در بیکران این ظلمات آیا؟


در آرزوی رحم؟ عدالت؟


دنبال عشق؟


دوست؟.........



ما نیز گشته ایم


« و آن شیخ نیز با چراغ همی گشت....»


آیا تو نیز،- چون او- « انسانت آرزوست؟»



گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:


ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.



پویندگی تمامی معنای زندگی ست.


هرگز


« نگرد نیست»


سزاوار مرد نسیت.......



فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 2:52 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
هر کجا هستم باشم

 

zemestanesiah.blogfa

هر کجا هستم

 باشم

آسمان مال من است.

 پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت

من نمی دانم که چرا می گویند :

 اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرادر قفس هیچکسی کرکسی نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد

 با همه مردم شهر

 زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را  زیر باران باید جست  …

                                                                      (( سهراب سپهری ))

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 2:24 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
برخیز که می‌رود زمستان

www.zemestanesiah.blogfa.com

برخیز که می‌رود زمستان    بگشای در سرای بستان 
نارنج و بنفشه بر طبق نه    منقل بگذار در شبستان 
وین پرده بگوی تا به یک بار    زحمت ببرد ز پیش ایوان 
برخیز که باد صبح نوروز    در باغچه می‌کند گل افشان 
خاموشی بلبلان مشتاق    در موسم گل ندارد امکان 
آواز دهل نهان نماند    در زیر گلیم و عشق پنهان 
بوی گل بامداد نوروز    و آواز خوش هزاردستان 
بس جامه فروختست و دستار    بس خانه که سوختست و دکان 
ما را سر دوست بر کنارست    آنک سر دشمنان و سندان 
چشمی که به دوست برکند دوست    بر هم ننهد ز تیرباران 
سعدی چو به میوه می‌رسد دست    سهلست جفای بوستانبان 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 3:41 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
معنی زندگی

 

http://zemestanesiah.blogfa.com/

علم می گوید ماهی به خاطر دوری از آب ، به دلایل طبیعی می میرد.

اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ، تصدیق می کند ماهی از بی آبی به دلایل طبیعی نمی میرد:

" ماهی به خاطر آب خودش را می کشد"

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:35 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
زندگی

 

http://zemestanesiah.blogfa.com/

    • زندگی یک آواز است ، آن را بخوان
    • زندگی یک بازی است ، آن را بازی کن
    • زندگی یک مبارزه است ، با آن مقابله کن
    • زندگی یک رؤیا است ، به آن واقعیت ببخش
    • زندگی یک فداکاری است ، آن را عرضه کن
    • زندگی یک عشق است ، از آن لذت ببر
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:23 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
کيميای روانشناسی( کليدهای طلايی در روانشناسی)

 

به جرات می توان گفت که هر جمله ذيل عصاره نظريات روانشناسی و حاصل تراکم انديشه های آدمی طی تاريخ است. پس جای دارد که هر سخن به دقت بررسی و در آن تعمق شود. اما اين تدبر را شما انجام دهيد. راستی شما در مورد اين سخنان چه فکر می کنيد؟

 

 کنفوسيوس:

    به جای آنکه به تاريکی لعنت بفرستيد يک شمع روشن کنيد  

 

ونيس لومباردي:

بردن همه چيزنيست اما تلاش براي بردن چرا 

 

مثل آلمانی:

افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در اين است که آنجا بمانی .

 

فلوبر:

خوشبختی ، يعنی هماهنگی با حوادث روزگار .

 

سارنف:

داشتن پشتکار ، تفاوت ظريف بين شکست و کاميابی است.

 

لاوسن:

وقتی آنچه داريم می بخشيم، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم کرد.

 

ارسطو:

عاقل آنچه را که می داند ، نمی گويد ولی آنچه را که می گويد ، می داند.

 

ابوالعلا:

بايد از بدی کردن بيشتر بترسيم تا بدی ديدن.

 

منتسکيو:

انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است . 

 

پرمودا  باترا:

مشکلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر . 

 

اپيکور:

کسی که از هيچ چيز کوچکی خوشحال نمی شود ، هيچگاه خوشبخت نخواهد شد.

 

 

بــــــه خاطر بسپار امروز همان فردایی است که دیــــروز نگــــران آن بودی

 

دیروز تاریخ فـردا معما و امروز زندگی است

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 2:35 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
فرشته ی یک کودک
 

                                     www.zemestanesiah.blogfa.com


کودکی که قرار بود بزودی متولد شود ، 
 نزد خدا رفت و پرسید، می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستی ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار تست و از تو نگهداری خواهد کرد.

کودک گفت: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.

 خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند ،
وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد
 و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت. اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صدایی از زمین کودک را فرا می خواند ، کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
 او به آرامی سؤال دیگری از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 3:20 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
ندای آغاز
 
www.zemestanesiah.blogfa.com
 
 ندای آغاز

کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
 آسمان هجرت خواهد کرد
 باید امشب بروم
 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
 حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
 وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
 پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
 که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
 که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟

سهراب

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:18 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
فاتحه

hamd

فاتحه آره فاتحه چرا که نه؟

فاتحه بخونیم

برای تموم کسایی که یک روزی عزیز و همدم ما بودن

برای کسانی که جدایی ازشون برامون خیلی سخت بود

برای تموم کسایی که آرزوشون موفقیت ما بود و الان کنارمون نیستن

فاتحه بخونیم تا که شاید گرهی از مشکلات انبوهمون باز بشه

تا كه شايد اين دل خسته مون سبك بشه

.

.

.

تا که شاید یه روزی یکی هم برای ما فاتحه بخونه

پس همه با هم دستهامون رو به طرف

 سرچشمه ي بركات بلند كنيم و آروم تو دلمون بخونيم:

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

{اًلْحًمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (2)الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (3)مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4)

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5)اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (6)

صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (7)}..

صدق الله العظيم


اللهم أوصل ثواب ما قرأت إلى روح النبي محمد صلى الله عليه وآله وسلم

 وإلى أرواح المؤمنين والمؤمنات جميعاً أنك سميع مجيب الدعوات ...
 

فاتحه​ای چو آمدی بر سر خسته​ای بخوانآن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می​رودای که طبیب خسته​ای روی زبان من ببینگر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفتحال دلم ز خال تو هست در آتشش وطنبازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببینآن که مدام شیشه​ام از پی عیش داده استحافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم           لب بگشا که می​دهد لعل لبت به مرده جانگو نفسی که روح را می​کنم از پی اش روانکاین دم و دود سینه​ام بار دل است بر زبانهمچو تبم نمی​رود آتش مهر از استخوانچشمم از آن دو چشم تو خسته شده​ست و ناتواننبض مرا که می​دهد هیچ ز زندگی نشانشیشه​ام از چه می​برد پیش طبیب هر زمانترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 2:10 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
مسافر خانه

 

 

...و من امشب در مسافر خانه ام
دور از خانه
بیدار و تنها
اتاقم تنها نیست
ما سه تاییم
با هم ولی دور از هم...
زندگی جاریست
خواب نیز هم
و یارانم در خواب
  احساس در من بیدار است
و من مینگارم
صدای خواب همچنان میپیچد
و مسافران خسته،
خسته از راه دراز.
 من سخنی می گویم با خود
با نرمش
-مبادا کسی بشنود-
وجودم مرا می خواند
.
.
.
-بخوان، بخوان-
و ما با هم همصدا گشتیم
-من و وجودم-
تنهایی گریخت،
و من یافتم آنچه را نمی یافتم
در درس
در زندگی
در دوست
در پول
در
.
.
.
افشين زهرابي
۹/۱۱/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:30 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
سگها و گرگها

سگ ها و گرگ ها

 

یکی از به یاد ماندنی ترین اشعار زنده یاد" مهدی اخوان ثالث"

 

یک

 

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساكت و خاكستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

 سرود كلبه بی روزن شب

سرود برف و باران ست امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

كه شب مهمان توفان ست امشب

 دوان بر پرده های برف ها، باد،

روان بر بال های باد، باران؛

درون كلبه بی روزن شب،

شب توفانی سرد زمستان.

 

آواز سگ ها:

ـ « زمین سرد است و برف آلوده و تر،

هوا تاریك و توفان خشمناك ست؛

كشد ـ مانند گرگان ـ باد، زوزه،

ولی ما نیكبختانرا چه باك ست؟ »

ـ « كنار مطبخ ارباب، آنجا،

بر آن خاك اره های نرم خفتن،

چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه

غزیزم گفتن و جانم شنفتن

ـ « وزآن ته مانده های سفره خوردن، »

ـ « وگر آن هم نباشد، استخوانی. »

ـ « چه عمر راحتی، دنیای خوبی،

چه ارباب عزیز و مهربانی!»

ـ « ولی شلاق! . . . این دیگر بلائی ست . . . »

ـ « بلی، اما تحمل كرد باید؛

درست ست اینكه الحق دردناكست،

ولی ارباب آخر رحمش آید،

 گذارد، چون فروكش كرد خشمش،

كه سر بر كفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم هامان را و ما این ـ

محبت را غنیمت می شماریم . . . »

 

دو

 

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف كلبه بی روزن شب،

شب توفانی سرد زمستان،

زمستان سیاه مرگ مركب،

 

آواز گرگ ها:

 ـ « زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریك و توفان خشمگین ست

كشد ـ مانند سگ ها ـ باد، زوزه،

زمین و آسمان با ما بكین ست »

ـ « شب و كولاك رعب انگیز و وحشی،

شب و صحرای وحشتناك و سرما؛

بلای نیستی، سرمای پرسوز،

حكومت می كند بر دشت و بر ما. »

ـ « نه مارا گوشه گرم كنامی،

شكاف كوهساری، سرپناهی؛ »

ـ « نه حتی جنگلی كوچك، كه بتوان

در آن آسود، بی تشویش، گاهی. »

ـ « دو دشمن در كمین ماست؛ دایم

دو دشمن می دهد ما را شكنجه

برون: سرما، درون: این آتش جوع

كه بر اركان ما افكنده پنجه. »

ـ « و . . . اینك . . . سومین دشمن . . . كه ناگاه

برون جست از كمین و حمله ور گشت

. . . سلاح آتشین . . . بی رحم . . . بی رحم

. . . نه پای رفتن و نی جای برگشت . . . »

ـ « بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

كه این خون، خون ما بی خانمان هاست.

كه این خون، خون گرگان گرسنه ست

كه این خون، خون فرزندان صحراست »

ـ « درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف، چون باد.

ولیكن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:48 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
او هست ...

دکتر علی شریعتی

اگر تنها ترین تنهاها شوم

              باز خدا هست ،

   او جانشین همه ی نداشتن هاست .

نفرین و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

            و از آسمان

       هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان

   جاودان آسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

   تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 4:39 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
خدایا

خدایا

برای دل های نا امید, امیدی

برای آسمان خالی, ابر سپیدی

برای پرنده, پروازی

برای قناری, آوازی

برای آسمان بی فروغ ,ماهی

برای گمشده, راهی

برای شاعری غمزده, شعری قشنگی

 بهترین ترانه ای , برای دل تنگی

برای من خدا فقط  خدایی

امشب به خلوت دل من می آیی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 6:4 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
پائیز

دگرگونی

 

,All changes, even the most longed for

;Have their melancholy

;For what we leave behind us is a park of ourselves

We must die to on life

!Before we can enter into another

-Anatole France

هر دگرگونی، حتی آنچه مشتاقش بوده ایم،

غمی در خود دارد،

زیرا هر آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از وجود ماست،

باید بمیریم تا دوباره زاده شویم!

The condition of your life

is the reflection of your thought

.You would become the person that you think of daily

.Join these days & make a perfect person

You create your thoughts, so try to create nice ones

, وضعیت زندگی شما باز تاب افکار شماست

شما آن کسی می شوید که هر روز در باره اش فکر می کنید

پس این روزها را به هم پیوند زنید و انسانی کامل بسازید

این شمائید که افکار خود را خلق می کنیدپس سعی کنید افکار خوب خلق کنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12:22 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
مادر

 

کجايي مادر!!!

 

باز هم ديشب خوابش را ديدم , نگاهش مي خنديد . شوق در دلم جوشيد . درياي عشقم طوفاني شد و بي اختيار خود را در آغوشش انداختم . آغوشي که در دوران پاک کودکي گهواره ام بود . گهواره اي از مهر که در هنگام ترنم لالايي عشق بر لبانش، مرا تا ديار رويا پر مي داد.....

 

خود را در آغوشش انداختم و صورت مهربانش را غرق بوسه کردم , صورت مهرباني را که آيينه صفا بود . دست بر چهره اش کشيدم . چهره اي که به لطافت نسيم بود . عطر مهر را از وجود هميشه بهارش استشمام کردم و درخت وجودم به شكوفه نشست ......

 

 عزيز مهربانم , جدايي از تو چقدر سخت بود و غم بي تو بودن قلبم را مي خراشيد . امواج بي تابي سر بر صخره دلم مي کوبيدند .... چقدر حرف که در دلم به بند کشيده شده و همرازي نيست تا برايش بگويم ... در زندان تنهايي اسيرم.....
سر بر سينه ات گذاشتم تا باز موسقي قلب پر مهرت را بشنوم , بلکه پروانه هاي شوق در دلم به رقص دربيايند . سر بر سينه ات گذاشتم و آرام پرسيدم :   کجايي ؟ دل تنگ توام ... و تو خنديدي مثل هميشه دست پر مهرت را برسم عاطفه بر سرم كشيدي و من مالامال از شوق شدم .......

 

اما، ناگهان از خواب پريدم , آيينه رويا در دلم شکست و چهره پر مهرت پر کشيد و رفت و من ماندم با کوهي از غم در اين برزخ و کابوس هايي که به حقيقت مي پيوندند . من ماندم با غمي جان کاه که باز در دلم جوانه خواهد زد.

 

 

مادر جان هنوز هم دوستت دارم .هنوز هم تو بهتريني

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10:34 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
روزگارت سبز

 لحظه هاي خفته را

در بند بند زندگي

  بيدار بايد كرد .

وقت كوتاه است

زمستان سياه و سرد در راه است

            آتشي بر پاي بايد كرد .

من چراغ انتظارم را به در آويخته

با واژه هاي بي بديل مهر تو آميخته

از پشت باز پنجره

تا باغ گل

تا آسمان

آوازهاي سبز مي خوانم .

صدايم مي رسد تا پشت شب

تا پشت پيچك هاي انبوه گرفتاري

و شايد تا بهار

تا مرز بيداري ....

 

به آهنگ محبت گوش بايد كرد

كه با باران

به پاي ناودان كوچه مي ريزد

و مرگ عشق را

باور نبايد كرد .

روزگارت سبز !

خانه ي خورشيد نزديك است

تمام ابرها را

پاره بايد كرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 10:35 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
یک دم با "احمد کایا" خواننده محبوب
یک دم با
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:9 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
شکست
 

شکست را چگونه تعریف می کنند؟

 

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! گفت: نه! شکست، یعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت: نه! شکست، یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی. گفت: نه! شکست، یعنی من به اندازه کافی جرأت و جسارت نداشته ام.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی. گفت: نه! شکست، یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی. گفت: نه! شکست، یعنی من هنوز کامل نیستم.
گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی. گفت: نه! شکست، یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی. گفت: نه! شکست، یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 1:15 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
زمستان است

زمستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 2:53 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش


خدايا با من قهري...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 - خدايا! خستـه ام، نمـي توانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
-  بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مي پرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن

و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـي توانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب

مي کنيم.....

بنده اعتنايي نمي کند و مـي خوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـي شود!
اذان صبح را مـي گويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـي شود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را

بر مـي گرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 2:45 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
امید
تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از

سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.

اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند

كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.

اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'

به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد:

خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني ؟

صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '

از نجات دهندگانش پرسيد:

"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"

آنها جواب دادند:

" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.

ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج '

 دست خدا در كار زندگي مان است.

پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 8:46 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
همیشه
هميشه همينطور است...


يکي مي ماند


تا روزها و گريه را حساب کند

يکي مي رود


تا در قلبت بماند تا ابد....


اشک هايت را پشت پايش بريزي

رسم روياها همين است.....


که تنها بماني با اندوه خويش


روزها و گريه ها را


به آسمان خالي ات سنجاق کني

بايد باور کني که بر نمي گردد....


که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي


تا بتواني هر صبح


با يک شاخه گل ارزان


منتظرش بماني......

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 7:29 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
باغ تنهایی
باغ

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 7:27 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
قصه ی باغ
قصه ی باغ

دستهايم خالی است
در دلم چيزی نيست
گفت با من چيزی
روشنايی پيداست
آب در چشمه ی باغ
باغ پر رنگ و جلا
_باغ پاکی و صفا_
همچنان می جوشد
باغ چون سينه ی من
می خروشد انگار
در دلش چيزی هست
که مرا نا پيداست
جستجو ميبايد
که ببينم آن چيست...
سايه ها بی رنگند و زمين
بيدار است
دو کبوتر لب چاه
روی آن بوته ی خار
قصه ای می خوانند
آسمان در طپش است
لب چاه غوغايی است
قصه شان انگاری
پر هياهو و صداست
دانه های باران
همچو برگان خزان
همچو يک نور سفيد
بر زمين می بارد
بر زمين موری هست
دانه ای بر لب او
همچنان در
ک
و
ش
ش
که رسد منزل او
دانه ای از باران
همچو دريای عظيم
راه را بر او بست
لانه لکن پيداست
شاخه ها آويزان
دو کبوتر نگران
و صدای باران همچنان می آ يد...
بوی نمناکی باغ
و صدای مرغان
همچو يک خواب قشنگ در دلم نقش گرفت
در دلم چيزی هست
در دلم چيزی هست
روشنايی پيداست
دست را می يازم تا به کف آورمش
بانگ و فرياد خروس
به خودم می آرد
صبح پيدا شده است
وقت کار است و
ت
ل
ا
ش
تکه ای عشق و صفا
قطعه ای مهر و وفا
توشه ی راه من است
راه فردای من است.


افشين زهرابی
بهار 86
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:36 PM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
دل من

دل من

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:29 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:15 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
غم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:45 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
تنها
تنها در بی چراغی شبها می رفتم

دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه ی خشک تپشها را می فشرد

 لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود

تنها میرفتم !می شنوی؟تنها!

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم

ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

درها عبور غمناک را می جستند

و من می رفتم . می رفتم تا در پایان خود فرو افتم

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت درامیخت

همه ی تپش هایم از ان تو باد

من از برگریز سرو ستاره ها گذشته ام

تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ای را بربایم

و دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشه ی فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:41 AM  توسط افشین زهرابی زاینده رود | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر

غمگين است؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟!
اما افسوس...
هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره...


پیوندهای روزانه
افزایش ترافیک وبلاگ شما
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم شهریور 1385
آرشیو موضوعی
سخن دوست
پیوندها
استاد هارون شفیقی
سایت رسمی احمد کایا
دوست خوبم سروش
روزگار غریب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

www.shereno.com
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس My Script-by Me